répercuter
منعکسکردن
foule
جمعیت، مردم
ازدحام، شلوغی
vague
۱. موج
[مجازی] سیل، موج
۲. مبهم گنگ
خفیف ضعیف
[لباس] آزاد، نسبتاً گشاد
éprouver
آزمایشکردن، آزمودن، امتحانکردن، تجربه کردن، احساس کردن
remuer
جابهجا کردن، حرکت دادن، تکان دادن
engourdir
کرخکردن، بیحسکردن
nuque
پس گردن، پشت گردن
colonne
ستون، یادبود
vertébral,e,aux
(مربوط به) مهرهها، فقرات
cauchemar
کابوس
مایه هراس، مایه عذاب
se servir
استفاده کردن، به کار بردن
[غذا] میلکردن، برداشتن، کشیدن
poids
وزن، سنگینی
وزنه، فشار، بار
respiration
تنفس
léthargie
خوابآلودگی (مرضی)
رخوت، خمودگی
sombrer
[کشتی] غرق شدن
[مجازی] تلفشدن، زایلشدن
évanouissement
غش، بیهوشی، از حال رفتن
محو، زوال، نابودی
haut-le-coeur
(حالت) تهوع
éprouver
آزمایشکردن، آزمودن، امتحانکردن
تجربهکردن، احساسکردن
incoercible
[ادبی] غیر قابل کنترل، بیاختیار
délivrer
آزاد کردن
نجات دادن، خلاصکردن، رهانیدن